تورج نگهبان، ترانه سرای برجسته گل ها در سن هفتاد و شش سالگی در شهر لس آنجلس آمريکا درگذشت. تورج نگهبان مدت ها دچار ناراحتی ريوی و کيسه صفرا بود.
به گزارش سرویس فرهنگ و هنر سایت خبری ایران به نقل از خبرنامه گویا(INA)، تورج نگهبان ترانه سرايی را از سال ۱۳۲۸ با شعری بر روی آهنگ مهندس همايون خرم آغاز کرد. در همان اوان ترانه ديگری روی آهنگ مسعود ميثاقيان، آهنگساز و نوازنده سنتور ساخت که با صدای گرم زنده ياد منوچهر همايون پور اجرا و پخش گرديد.
وی که فارغ التحصيل رشته جامعه شناسی در مقطع فوق ليسانس از دانشگاه تهران است بيش از ۷۰۰ ترانه برای خوانندگانی چون ملوک ضرابی، دلکش، مرضيه، الهه، پوران، عهديه، هايده، مهستی، فريدون فرخزاد، بنان، ايرج، وفايی، گلپا، رفيعی، محمد نوری، پروين و گوگوش ساخته است .
تورج نگهبان همکاری خود را با برنامه گل ها از سال ۱۳۴۰ آغاز کرد و از همکاران هميشگی آن بود .
از سال ۱۳۴۱- ۱۳۳۷ معاون اداره مطبــوعات اداره کل انــتشارات و رادیـو و در سال های ۱۳۵۷-۱۳۴۱سرپرست روابط عمومی و انتشارات سازمان صنايع دستی ايران بوده و در اواخر دوره پهلوی دست اندر کار انتشار مجله "دستاورد" در زمينه هنرهای دستی ايران و نيز انتشار مجله "صدا" (به اتفاق دوستان نزديکش عماد رام و اسفنديار منفردزاده و ...) بوده است . وی از سال ۱۳۷۴ در ايالات متحده آمريکا زندگی می کرد و تا پيش از اين بيماری تهيه و اجرای برنامه "سيری در ادبيات آهنگين ايران" را بر عهده داشت.
دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...
اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني
یک عزیز دیگر از قافله عمر جا افتاد...
خسرو نازنینم به یاد تمامی نقش هایت که نسل من با آنها بزرگ شده اند...
به یاد تمامی شب هایی که با صدای پای آب تو به خواب می رفتم...
و به یاد حرمت دل پاکت که توان آزار هیچ کس جز خویش را نداشت لحظه ای درنگ می کنم و خاضعانه از درگاه حق برایت آمرزش طلب می کنم و یقین دارم که جاودانگی صدایت تا ابد در ذهن نسل ها باقی است...
روحت شاد
به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

خيلي وقت بود اينجا چيزي ننوشته بودم.
روزهاي زيادي گذشت... خوب يا بد ، چيزيه كه بعدها معلوم ميشه.
اما هيچ روزي نشد كه چند بار اينجا سر نزنم.
ديدن اينهمه عاشق، دور از انتظار نبود.
يادم هست.....
بار اول كه زيارت سهراب رفتم، يكي از دوستاني كه همراه ما بود كنار آرامگاه ساده و بزرگش نشسته بود و تار ميزد.
غريبه اي رد شد و با تمسخر گفت : اگر او ميدونست كه همچين آدمايي دورش جمع ميشن و مطربي ميكنند، هيچوقت معروف نميشد.
گفتم : كاش كنار قبر همه ما، اينهمه آدم جمع بشه و از اون پايين بشه صداي تار يه آدم عاشق رو شنيد كه ميخواد حرفهاي دلش رو يه جوري به گوش عزيزش برسونه.
حرفهاي زيادي دارم. از اينكه چطور شد كه من مرتكب درست كردن همچين خونه كوچكي براي سهراب شدم.
در اولين فرصت، مطالب جديدتري به سايت اضافه خواهم كرد. تا خدا چي بخواد.
درضمن، همين امروز تعداد E-Greeting هايي كه از طريق اين سايت ارسال شده، چهار رقمي شد.
خوشحالم....
خداحافظ همین حالا
نام شعر : فانوس خيس
روي علف ها چكيده ام.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجا مي رود اين فانوس ،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام.
از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند.
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.
زمزمه هاي شب مستم مي كرد.
پنجره رويا گشوده بود.
و او چون نسيمي به درون وزيد.
اكنون روي علف ها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد.
تپش ها خاكستر شده اند.
آبي پوشان نمي رقصند.
فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود.
جاده نفس نفس مي زد.
صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
فانوس پر شتاب !
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه هاي شب پژمرد.
رقص پريان پايان يافت.
كاش اينجا نچكيده بودم!
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !
فانوس از من مي گريزد.
چگونه برخيزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
و دور از من ، فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.
- از جریمه های نانوشته که بگذریم!-
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
وسبزی صدای بهار
هفت سین سفره ی من بود!
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه یی به خانه نمی رسید!
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود که سه شنبه شب آخر هر سال
باران بیاید!
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه ی کوتاه مان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود !
حريفم خوب بازي نميکنه. شايد چون اون اين بازي رو خيلي بهتر از من بلده، اينطور فکر ميکنم.
از وزير خوشم نمياد اما بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه. حيف که جلوش يه عالم سرباز وايستاده.
تلاش ميکنم تا ديرتر مات بشم.
از تموم اينها نميترسم. از اين ميترسم که وقتي که مات ميشم، هنوز خيلي از مهره هامو حرکت نداده باشم. خدا کنه آخر اين بازي به خير تموم بشه.
۲- صداش، رفاقت هميشگي رو نداشت. خيلي سخت ميشد توش صميميت قبل رو پيدا کرد. چشمهامو که بستم، دورها يه چيزايي ديدم که داشت از من دورتر ميشد. اگه خودش اينطور خواسته، پس حرفي ندارم. فقط ايکاش خودش رو براي کارهاي کوچيک و بي ارزشي که قبلا براش انجام دادم، مديون نميدونست. اون نميدونه که اگه فکر ميکنه مديون منه (اگه اينطور فکر ميکنه)، شايد براي سکوت من مديونه.
۳- دوباره رفتم پيش سهراب. وقتي دلم خيلي پر ميشه سر از اونجا در ميارم.
يا نه... وقتي حرف دارم و کسي نميشنوه يا نيخواد بشنفه ، کوله بارم رو بر ميدارم.
اونجا خوش نميگذره، اما خوب ميگذره.
توي اونهمه همهمه، فرصتي بود تا من هم حرف بزنم.
چقدر دلم ميسوخت. چه صبوره ، سنگ سفيد سهراب !
۴- آهاي ! با توام !
برگشت و به من نگاه کرد. دست و پام رو گم کردم. آخه اون هيچ وقت بر نميگشت. چرا اينجوري نگاهم ميکرد ؟ مگه به من بدهکار نيست ؟ شايد من بهش بدهکارم ؟! اصلا چي ميخواستم بگم ؟!
- ببخشيد ! مزاحم شدم ... شما کار خودتونو بکنيد !
برگشت و رفت و مثل هميشه، کار خودش رو کرد.
و من هنوز يادم نمياد چرا صداش کردم.
به هرحال... باز صداش ميکنم.
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است
کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم
چرا به من چک می کنی
من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه ها پنهون کنم هق هقمو
گریه نمیکنم نرو
آه نمی کشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمی کنم ببین



